تولد درد است. بزرگ شدن درد است. یاد گرفتن درد است. بیماری درد است. عشق درد است. خواستن درد است. پیر شدن درد است. مردن درد است. داشتن درد است. نداشتن درد است. دیدن و ندیدن آدمها درد است. آویختن به زندگی درد است.. همین. من، اینجا رو دوست داشتم.. "یاد ِمن باشد". هرچقدر که من سعی کردم یادم باشه دارم چی کار می کنم، دارم چجوری زندگی میکنم، هرچقدر بیشتر سعی کردم به آدما بیشتر احترام بذارم، احساس کردم بقیه بیشتر یادشون رفت.. دارم ساده می نویسم. مثل ِ همون سال های اول ِ اینجا.. مثل ِ قبل از حذف ِ بلاگم.. مثل ِ خیلی گذشته های دور. ساده می نویسم که ساده هم برم.. من بلاگم رو، آهنگش رو، آدماش رو، دردسراش رو، و همه ی همه ی چیزایی که این چهارسال برام داشت رو، دوست داشتم.. اما زمانی می رسه که آدم حس می کنه، باید بره. شاید جایی که هیچ کس نشناسش. جایی که احساس نکنه داره "کنترل" میشه. جایی که به خاطر ِنوشته هاش بهش نگن داری همه جا رو پُر می کنی. داری بزرگ نمایی می کنی. جایی که مجبور نباشم برای "تو"های خیالی و واقعی ِ نوشته هام، جواب پس بدم. جایی که شب های خوبم، به خاطر ِ ثبت شدنشون، کابوس بشه و "تو"،آره خود ِ تویی که خیلی شبای منو خراب کردی، عین ِ خیالتم نباشه.. دارم میرم که نترسم از سوئیشرت ِ راه راه ِ بنفش و خاکستریم بنویسم. دارم میرم که مجبور نباشم "رمز" بذارم روی نوشته هام.. که راحت باشم. که برای خودم باشم. که به خیلیا ثابت کنم زندگیم بدون ِ پسرها هم معنی داره. که من همونیم که یک سال، با خود ِ تو، خود ِ خود ِتو، بدون ِ پسر، زندگی کردم. که خودت همه چیز ِ من بودی. که هنوزم دوسِت دارم. که ... دارم میرم و اینبار، نه از روی لجبازیه، نه عصبانیت. نه کسی دعوایی کرده باهام که برم و ٣ سال آرشیو رو پاک کنم و دیگه هرگز برنگرده، نه کسی ... وبلاگ ِ پر حادثه ی من، ٨ روز پیش، ۴ ساله شد. هنوز یادمه شبی رو که اینجا ساخته شد. هنوز ٨ ماه ِ اول ِ نوشته هامو دارم. چقدر سادگی بود توی اون نوشته ها. چقدر بچگی بود. چقدر شور و شوق بود. چقدر عکس بود. بود و دیگه نیست. نیست چون من دیگه اون "صبا" نیستم. نیست چون دلیل ِ همه ی اون نوشته ها دیگه نیست. نیست و من آرومم. من امشب آروم ِ آرومم. آرومم بدون ِ اینکه کسی آرومم کرده باشه. بدون ِ اینکه حتی "کسی" برای ِ آروم کردنم باشه. آرومم و دارم هنوزم آهنگ ِ اینجا رو گوش میدم. وبلاگم با این نوشته شروع شد و با همین نوشته هم میخوام از پیشش برم.. شاید جایی دیگر، زمانی دیگر.. غربت ماه بالای سر آبادی است... اهل آبادی در خواب.. روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.. باغ همسایه چراغش روشن.. من چراغم خاموش.. ماه تابیده به بشقاب خیار... یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم... یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم.. طرحی از جادوها.. سایه هاشان در آب.. یاد من باشد هرچه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم.. یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد.. یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم.. یاد من باشد تنها هستم... ماه بالای سر تنهایی است.. :)
نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳۸۸ساعت
٦:٢۳ ب.ظ توسط صبا صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار() |